
پيام مدير :
ورود شما را به اين وبلاگ خوش آمد عرض مي كنم . اين وبلاگ مال اون بود و من فقط مي نوشتم حالا هم مال اونه و من فقط می نویسم و تا روزی که قلم تو دستام بمونه می نویسم .واسه اون هم می نویسم. دوست دارم فقط همين .
متشكرم

فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
آذر 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
چشمه (اميد)
خاله شیطون
ستاره
عسل خانم
خاطرات مانی
شهاب
خاطرات افشین و عسل
خواهر زاده من (تربچه)
بارون احساس(ونوس و كاپيد)
تنهاترين تنها(پيام جان)
افراد آنلاين:
تعداد بازديدها:
دوست دارم همه زندگیم
به تو نگم به کی بگم ، این روزا دارم می میرم اینقدر آتیشم نزن قلبمو پس نمی گیرم
دعا کنون ، گریه کنون سرمو بالا می گیرم همش به فکرم که یه بار دیگه تورو دوباره ببینم
( از آخرین باری که دیدمت زیاد نمیگذره شاید یک ماه البته تو منو ندیدی ولی من به خوبی همیشه نگات کردم )
وقتي که خيلي ديره ، تازه مي فهمي که اوني که از همه ساکت تر بود، بيشتر از همه دوستت داشت .
****************************
![]()
امشب برای آخرین بار توی این وبلاگ چیزی نوشته میشه.
اگه راستشو بخواین روزی که این وبلاگ رو درست کردم گفتم مال من نیست و من فقط می نویسم.
هنوزم همین جوریه
قول داده بودم تا روزی که قلم تو دستام بمونه بنویسم . به قولم هم عمل کردم .
صاحبش اگه دلش بخواد خودش میاد و این وبلاگ رو زنده نگه می داره.
من دیگه نمی تونم.
توی کامنت های پست قبلی یه نفر که اسمش .... بود خواهش کرده بود ادامه بدم(البته حدس میزنم کیه )
ولی با عرض معذرت دیگه نمی تونم.
نه کلاس میزارم و نه اینکه یه وبلاگ جدید درست میکنم .
همه وجودمو واسه صاحب وبلاگ اینجا میزارم و تا لحظه آخر نفس کشیدنم دوستش دارم . امیدوارم حلالم کنه.
نمیگم خداحافظ ولی یاعلی
اینم آخرین پست برای این وبلاگ
***************************************************************
بی هیچ دلیلی سر حالم
واز تصویر خودم در آینه راضی به نظر می رسم
چشم های قشنگی دارم و موهایم هم بد نیست
میروم که روی تختم آخرین فصل کتاب (( سیمای مرد هنر آفرین در جوانی)) اثر جویس
را تمام کنم...
منصفانه است که این نوشته رابا دیالوگ آلیوشا در فیلم(( آیینه)) اثر آندره تارکوفسکی
ادامه دهم که گفت:
مهم نیست
مهم نیست
همه چیز بالاخره درست خواهد شد
روزی همه چیز
مطابق میل ما خواهد شد.
از هیاهوی واژه ها خسته شده ام
من سکوتم را از اوراق سپید آموخته ام
آیا سکوت روشن ترین واژه ها نیست..؟؟؟
همیشه در خلوت ، مرگم را مجسم دیده ام
آیا مرگ خونسردترین واژه ها نیست..؟؟؟
تا چشم گشودم از چشم زندگی افتادم.
شبی شاید زیر نور یک واژه خواهم نشست و
نام معشوقه ام را بر حواس پنجگانه ام
خال خواهم کرد
و هم زمان پایین آخرین برگ خاطراتم بزرگ خواهم نوشت :
پـــــــــــــــــایـــــــــــــــــــــــان
دوست دارم تا روزی که زنده بمونم
سال 87 برای من از همون اول با غم شروع شد آخرش هم با یک غم دیگه تموم شد.آخرین روزای سال ۸۷ هم یکی از بهترین دوستامو که مثل برادر بود برام از دست دادم . خدا رحمتت کنه محمد جان. از لحاظ کاری سال خوبی داشتم به هر چیزی که میخواستم رسیدم از اون جراحی حنجره گرفته تا مثلا تبعید یک ماهه به پادگان نیروی دریایی سیرجان( اون موقع سرباز امریه بودم) که یکی از سخت ترین و بد آب و هوا ترین جاهای ایرانه.اونم اواسط خرداد یادش بخیر . درست دو هفته بعد از جراحی از یک کل کل شروع شد . منم تا وقتی که کار اشتباهی نکنم از بابام هم الکی معذرت نمیخوام چه برسه به اون مرتیکه یادمه وقتی رفتم سیرجان نمی تونستم حرف بزنم مثل آدم های لال بودم. حرفامو روی کاغذ می نوشتم.خوشبختانه با چند تا از بچه های اونجا دوست شدم و زیاد سخت نگذشت بهم. تا روزی که برگه برگشتنم رو دادن تو دستم و گفتن کارشون گیره باید برگردم. تازه داشتم دست و پا شکسته حرف میزدم که برگشتم .البته یه مریضی وچند تا سرفه نابجا که یادگار چند سال پیشه حالم رو دوباره خراب کرد. تا روبه راه شدم دوهفته ای طول کشید و بعد شروع به کارکردم و دوباره مثل قبل شدم ولی صدام هنوز که هنوزه مثل قبل نشده و یه غمی رو دلم مونده که قراره برای همیشه باهام بمونه از مرداد ماه تا آخر سربازیم هم تو اداره کار میکردم و هم تو شرکت که با چند تا از دوستای قدیمی بودیم. الان هم همون کارا رو میکنم هم تو اداره و هم شرکت. ولی به آخر خطم چیزی نمونده . دو دل هستم که نوشتن وبلاگ رو ادامه بدم یا نه؟ شاید تا یکی دو روز دیگه برای آخرین بار این مهر حق رو به روز رسانی کنم و برای همیشه با دنیای وبلاگ نویسی خداحافظی کنم و البته دنیای نوشتن دیگه دوست ندارم واسه کسی یا حتی واسه خودم بنویسم چون خیلی خسته ام . احتیاج به یه خواب عمیق دارم. تا بعد

سال نو مبارک
نا آشنایند شعرهای عاشقانه
سیاهی چشمانم حتی برای عشقبازی با زرد آفتاب پیر شدهاند
چه رسد به لبهایم که «دوستت دارم» بر آنها نقش بندد
کمرنگترین لبخند را برای لبانم و کدرترین نگاه را برای چشمانم
از دوست داشتن به یادگار دارم
دیروز خط میکشیدم بر شعرگونههایم
تا سردی دستهای تو یادم باشد
و اشک میریختم بر گونههایم
تا بغضنشکستهات را با خودم تکرار کنم
چه تلخ مینویسم این خطوط را
انگار که هرگز
عاشق نبودهام
*****************************
اینجا آسمون ابریه اونجا رو نمیدونم
اینجا هواش بارونیه اونجا رو نمیدونم
اینجا عاشقا همیشه تنهان اونجارو نمیدونم اینجا دلی برات تنگه اونجا رو نمیدونم
**************************
محمد جان خدا رحمتت کنه
از پیش ما رفتی ولی یادت همیشه با ماست.
التماس دعا
سلام خدا جونم . میدونی چقدر دوست دارم و من هم میدونم که چقدر دوستم داری و همیشه شکر گذارتم خودتم خوب میدونی چی ازت میخوام . میدونی که از اون ادمایی نیستم که هر وقت کارم گیر کنه بیام طرفت حتی اگه اونجوری هم باشم بازم میخوام که کمکم کنی خدای مهربونم میدونی که یکی از بهترین دوستام که فامیل هم هست سه روزه تصادف کرده و تو کماست هوشیاریش هم خیلی پایینه به جون خودم هر چی داشته باشم میدم تا اون برگرده پیش نامزدش و خانوادش اولین نفری که خبر بهش دادن من بودم نمیدونی چقدر سخت بود به خانوادش خبر بدم خصوصا نامزدش خدای قشنگم اونو از خانوادش نگیر. نمی گم چرا برای اون باید همچین اتفاقی می افتاد ولی میخوام ازت برش گردونی از هرکسی که اینو میخونه میخوام دعا کنید واسه محمد دوست خوبم ایشالا به حق همین شب که تولد آخرین فرستاده خدا محمد مصطفی (ص)(صلوات بفرست) هست خدا هم اونو شفا بده تا پیش خانوادش برگرده. راستی خدا جونم همیشه چیزایی رو به من بده که لیاقتشو داشته باشم. دعاهای قشنگتون رو از دوست من دریغ نکنید لطفا کوچیک همه شما احمد یا حق
حقیقت
چقدر قشنگ کلمه ها رو ردیف میکنم و قصه می سازم
یه غریبه که از راه رسیده ، با نگاهی به صورتم میگه چقدر پریشونی
خودمو تو آینه می بینم
با چی این همه آشفتگی و خستگی رو قایم کنم تا غریبه ها ندونن
این زندگی شده بیابون و من حیرون این وادی بی نام و نشون
چقدر حرف زدن برام سخت شده یه گوش میخوام که به زبون وصل نباشه !
بگم و بگم تا وقتی که این سراب به آخر برسه
کاش میشد تا ابد نشست و نوشت
تا به انتها رسیدن درد ... تا به فریاد رسیدن سکوت
اما خسته تر از اونم که بتونم بگم یا فریاد بکشم
چه فایده از گفتن ... چه فایده از فریاد
************************************************
******************************
****************
ای کاش یه بارم یه خواب خوب برای من تعبیر بشه
برم اونجایی که دیواراش بلند و درختاش سر به آسمون دارن
کاش بودی تا به وقت اشک های بی صدام ، از بزرگی خدات میگفتی
کاش منو باز صدا می زدی
گم شدم ... اینبار گم تر از همیشه
خیال پیدا شدن ندارم ...
خیال رهایی ، خیال شعارهای پوشالی
همه چی رو هم گم میکنم
چقدر باور کردن این دنیا با این آدماش سخته
دیگه باوری هم نمیخوام ! ... میخوام اسیر باشم
اسیر زندگی تنگ خودم
تا نتونن سیاهنامه همه سالهام رو تو یه چشم بهم زدن پاره پاره کنن
چرا باید منتظر خوب شدنم باشم ... شاید دیگه هیج وقت خوب نشم
اتوبان خیلی چیزا رو روشن می کنه ! ... فقط باید باور کنم ... باور
هر شب من
اینکه می دوم و نمی ایستم و می گذرم نه اینکه سنگدلم ، نه اینکه بی رحمم نه اینکه روزمره را از برم نه به خدا نه چاره ای نیست اگر بایستی اگر از پا بیفتی زخم ها آنقدر هستند که برخواستن را از یادت ببرند اینکه میروم نه اینکه فراموشکارم نه این رسم و آیین توست که تا هنوز در من جاریست با این همه از خدا که پنهان نیست از تو چه پنهان این روزها آنچه دلتنگی می خوانندش لحظه ای فکر این عابر خسته را رها نمیکند نگاه کن این چهار دیوار همان دیوارهای استوارند که جای تکیه ی دستان پاکت را هنوز می توان بر دل آنها بویید و این پنجره همان است که با لبخندی به روی باران گشودیمش و ساده اجازه دادیم زیر رگبارش تر شویم و این عطر...عطر همان روزهای بی دریغ است اما در تمام این فضا چیزی کم است چیزی شبیه نور شبیه عشق شبیه تپش کاش جای حضورت اینگونه خالی نمی ماند با این همه چاره ای نیست باید گذشت و گذاشت که بگذرد نباید ایستاد بهانه برای فروریختن زیاد است اما چیزی هست که مرا باز میدارد از فروریختن!!!از ایستادن و هر چه که هست اگر چه درون من است اما رنگ توست انگار قطعه ای از روحت در من جا مانده است هر شب در آرامش تاریکی
![]()
سینه خسته ام را با فریاد های پس انداز شده
بیرون می کشم
دست میکشم بر رویشان
و حیفم می آید از فریاد !
فریادها را می خورم
و جایشان نجوا و سکوت سر میدهم ...
هر شب به ماه نگاه می کنم
ماه با چشمهایش برای چشم هایم
لالایی سر میدهد و من
بغض های خورده، بغض های کال
بغض های تا همیشه بی قرار
رااز گلو بیرون می کشم
هر شب تاب می خورم
بین زمین و آسمان
و گنگ در حیرتم
که اهل کدامیک هستم
زمینی یا آسمانی ! ...
هر شب
برای خودِ از همه بیگانه
بساط پهن می کنم
و تنهایی ام را
مزه مزه می کنم.
دیشب تا صبح بیدار بودم.... علتش هم تو بودی و بس
با اینکه تو رختخوابم دراز کشیده بودم اماخواب از چشمام فرار کرده بود. اون سردرد عجیب گذشته بازم سراغم اومده بود.... می خواستم گریه کنم اما نتونستم.... ناچار به نور مهتاب که از پنجره به اتاق تابیده بود خیره شدم.... هنوزم حرفای خواهرم تو گوشم می پیچید.
تو که پسر خوبی بودی... چرا اینقدر تغییر کردی...؟؟؟؟ چرا همیشه تو خودتی...؟؟؟ مثل گذشته ها شاد نیستی....! اون کیه که شب و روز بهش فکر میکنی......؟؟؟؟ چرا داری خودت رو گم میکنی...؟؟
منم فقط گفتم : تنهام بزار لطفا .
دلم مثل یه تیکه سنگ، سنگین شده بود.... حس میکردم که حتی نفس کشیدن هم برام دشواره... به خودم و گذشتم فکر میکردم ، گذشته ای که مثل یه دفتر خاطرات توی دلم جا گرفته بود ، گذشته ای که سراسر درد و غم بود . از خودم بدم اومد... حس کردم یه گناهکارم که گناهش دوست داشتن یه طرفه ست.... گناهکاری که خودش داره خودش رو مجازات میکنه.... اونم به بدترین شکل ممکن
یادمه اون وقتا تو باشهامت پیش اومدی و خواستی تا رابطه مون یه رنگ دیگه بگیره، و با آشنایی زیباتر بشه، نتونستم بهت بگم نه......... گفتم باشه و قبول کردم .
- وقتی که از برف گفتی و زیباییش، تو رو و احساس پاکت رو ستودم
- وقتی از آرزوهات گفتی و امیدهای دور و درازت، با اشک های پاک برات دعا کردم
- وقتی غم توی چشمای نازت خونه کرد، دلم بیقرار شد
- وقتی از شادی حرف میزدی، همه خنده هامو یکجا بهت تقدیم میکردم
- وقتی بیدار بودی، بیدار می موندم و وقتی که می خوابیدی واست لالایی از احساس می خوندم
اما هنوزم در کنارتم عزیزم... هنوزم خسته تر از گذشته، با غم ها و شادی های وجود نازنینت، همراهم و برات می میرم، شاید باور نکنی.........اره تو همیشه به من میگفتی شوخی نکن..........! اما من هیچ وقت احساسم رو با شوخی بهت تقدیم نکردم و نمی کنم.......... هنوزم دیدن چهره نازنینت بزرگترین آرزوی زندگیمه.... و شریک شدن توی مشکلاتت زیباترین رویا و دعای پاک من همیشه و همه جا همراهته.... چه تو در کنارم و با من باشی و چه منو رها کنی.............
عزیزم.... من یه دفتر خاطرات دارم که گوشه گوشه ورقه هاش به اسم قشنگ تو مزین شده،تاریخ تولد اون دفتر خاطرات، تاریخی هست که کلبه رنگ و رو رفته چشمام به نور چشمای قشنگت منور شد، شاید یه روزی تونستی اون دفتر رو بخونی، اخه تو صاحبش هستی و بس........ الان چهره قشنگت روبرومه و داره بهم میخنده.... نمیدونم کجایی و به چی فکر میکنی. میدونم که به من فکر نمیکنی.... من کوچیک تر از اونی هستم که توی خاطرات بزرگ تو جا بگیرم. اما تو انقدر بزرگی که همه دفتر خاطرات زندگیم رو با وجود نازنینت پر کردی.
عزیزم، دلم خیلی برات تنگ شده..... کاش می تونستم درد قلبم رو واسه اون نگاهت تفسیر کنم..... اما نه... درد من نگفتنی ست .... درد من نهفتنی ست........ و این بیت شاید معنای قشنگ تری به حرفای من بده
بدون تو، شبی تنها و بی فانوس خواهم مرد دعا کن بعد دیدار تو باشد وقت پایانم
آره من.....
بی خیال دیگه از دردام نگم بهتره .چون دردای خودت انقدر زیاده که وقتی واسه اونها پیدا نمیکنی. تو چشماتو به روی نگاه های من ببند، اما بدون، من تا ابد تو رو تماشا میکنم، تو به گریه های من بخند. اما بدون، من همیشه برای تو می گریم.......... تو لحظه ای کوتاه به من فکر کن.......... اما بدون ، من تمام ساعت های زندگیمو روی اسم تو سرمایه گذاری کردم...... نمی خوام به یادم باشی چون یاد تو زیباتر از اونی هست که با اسم من آغشته بشه....... من فقط ازت میخوام اگه یه روز بارونی، زیر قطره های پاکش قدم زدی.... یا یه روز برفی، روی لطافت و سفیدی شون قدم گذاشتی، برای یه لحظه آرزو کنی که کاش من همراهت بودم و در کنارت قدم میزدم.
خدايا هميشه براش دعا ميكنم، تا دلي به وسعت دريا داشته باشه و بتونه راه سخت زندگي رو با كمك تو به آسوني طي كنه... خداجوووووووون هميشه مواظبش باش و تو اين شباي سرد زمستون وجودش رو با مهر خودت گرم نگهدار.
دلم به اندازه ي تمام سيبهاي كال چيدهي باغ كودكيم گرفته است
تو بگو
تو بگو چرا شب ميتواند اينقدر غمگين باشد... ؟
میخواهم امشب را اندكي عاشقانهتر قدم بزنم
آرام ، آهسته
حتي اگر هوا سردتر باشد
حتي اگر باران تندتر ببارد
حتي اگر گل آلودتر شوم
میخواهم امشب را اندكي عاشقانهتر قدم بزنم
و يا نه
بدوم
درست مثل روزهاي كودكي
بدوم در مسير تمام سيبهاي كال چيده ي باغچه ي كودكيم
درست مثل همان روزها كه وقتي سيبي ، كال ميافتاد ، بغض ميكردم ،
ميدويدم ،
تا مبادا شيشه ي نازك غرور آن روزها بشكند
ميدويدم ، آنقدر كه قطره اشكي در گوشه ي چشمانم جمع ميشد و تا ابد در حسرت چكيدن ميماند
آه
تو بگو چرا شب ميتواند اينقدر غمگين باشد ...؟
تو بگو
سيب كالي كه گاز زدم چه طعمي داشت ...!؟
آه ، عزيزم
من تمام مسير سيبهاي كال به تو انديشيدم ،
به تو
تو كه براي دستهاي كودكيم هنوز همان سيب سرخي كه نچيده ماند.
******************************************************
************************************
********************
مدتهابود دستم به قلم نرفته بود ... نمیدانم ... شاید دیگر قلم هم بهانه میگرفت
خیلی وقت بود ورق هایم هم احساسی نداشتند
دیگر ورق هم به قلمم دل نمیداد
اما ... یک بهانه ... یک اتفاق ... یک خبر ..... باعث شد بعد از ماه ها انگشتانم هم احساس را حس کنند
انگشتانم هم عاشق بشوند... حالا حتی آنها هم بهانه میگیرند
بوی دلدادگی تمام دفترم را پر کرده
سالها حرف برای گفتن دارم ... اما وقت کم است
شاید ثانیه ها هم حسودی میکنند
حرکت قلم احساسم را نوازش میکند
حتی نفس کلمات بوی تو را میدهند
کاش من هم مثل آنها کنارت بودم
کاش بودنت از رویا هم به من نزدیک تر بود
و ای کاش های دیگر
اما خوشحالم ... خوشحال از اینکه هنوز هم دلم به یادت است ... هنوز هم بهانه هایش برای توست ... هنوز هم خسته نشده ... هنوز هم کنارش هستی مثل قبل
**********************************************
*************************************
آخر یه شب این گریه ها سوی چشامو می بره
عطرت داره از پیرهنی که جا گذاشتی می پره(شادمهر)
یا حق
گنجشک کنج آشیانه اش نشسته بود.
خدا گفت: چیزی بگو !
گنجشک گفت: خسته ام.
خدا گفت: از چه ؟
گنجشک گفت: تنهایی، بی همدمی. کسی تا به خاطرش بپری، بخوانی، او را داشته باشی.
خدا گفت: مگر مرا نداری ؟
گنجشک گفت: گاهی چنان دور می شوی که بال های کوچکم به تو نمی رسند .
خدا گفت: آیا هرگز به ملکوتم نیامدی ؟
گنجشک سکوت کرد. بغض به دیواره های نازک گلویش فشار آورده بود.
خدا گفت: آیا همیشه در قلبت نبوده ام ؟! چنان از غیر من پُرش کردی که جایی برایم نمانده.
چنان کوچک که دیگر توان پذیرشم را نداری .آیا هرگز تنهایت گذاشتم ؟
گنجشک سر به زیر انداخت . دانه های اشک ، چشم های کوچکش را پر کرده بود .
خدا گفت : اما در ملکوت من همیشه جایی برای تو هست ، بیا !
گنجشک سر بلند کرد . دشت های آن سو تا بی نهایت سبز بود .
گنجشک به سمت بی نهایت و ملکوت پر گشود.

گندم در دسترس ترین بهانه هاست و گرنه گیسوان تو سودایی از بهشت را آهسته آهسته تکثیر میکند.....
دچار بهت هبوطم که چگونه آسمان را به نقش مرصع خود شکل می دهی؟
ببین زمین را به استعاره نامت رنگی دیگر زده ام
همیشه نیلوفرانه های زمین را مردابی ترین چشمها گرفتارند و آستانه انسان از نگاه آسمان فراتر نمی رود.....
به بهت هبوط آکنده ام ، وگرنه گندم بهانه ایست برای من.....
یا حق
نگاهی بود که تـمام شد
نفسی بود که گذشت بدون رسيدن به هم نفسی
فکری بود که پيدا نکرد حقيقتی
غنچه ای بود که جوانه زد کنار علف هرزی
حبابی بود که تـمام شد با تلنگر کودکی
فريادی بود که خاموش شد در عمق بی صدايی
در آخر قصه تو بودی تنها و من بودم با يک عالـمه دلتنگی
***************************************
ازم خواستند تنهايی رو معنی کنم
اولين کاری که کردم به خودم نگاه کردم و به دور و برم
خودم رو تنهای تنها کنار درختی خشک و دريا ديدم
فهميدم تنهايی يعنی خودت باشی و خدايت
خودت باشی و دل شکسته ات
خودت باشی و يک دنيا

روزی خواستم تـمام خستگی هايـم را فرياد بزنـم
روزی خواستم تـمام دلتنگی هايـم را فرياد بزنـم
روزی خواستم تـمام دردهايـم را فرياد بزنـم
روزی خواستم تـمام غمهايـم را فرياد بزنـم
روزی خواستم تـمام اشکهايـم را فرياد بزنـم
روزی خواستم تـمام انديشه هايم را فرياد بزنـم
روزی خواستم تـمام غم نبودنـهايت را فرياد بزنـم
اما دريغ
اما دريغ که ديگر نايی برايـم نـمانده بود
اما دريغ که ديگر دردی نـمانده بود
اما دريغ که ديگر اشکی نـمانده بود
اما دريغ که ديگر انديشه ای نـمانده بود
اما دريغ که ديگر غمی نـمانده بود
اما دريغ که ديگر دلتنگی ای نـمانده بود
وای بر من که ديگر فرياد مرده بود در ميان بغض و سکوتـم
آری فرياد مرده بود........
کپي برداري از مطالب وبلاگ فقط با ذکر منبع مجاز ميباشد .
ترجمه قالب توسط احمد صابري |
All Rights Reserved 2005-2006 © by http://www.mehre-hagh.blogfa.com
